عشق يعني.... | 07:07
| - نظر(5) | sama | 26/5/1388 |
فرياد.. | 07:04
می گن چرا انقدرتحت فشارش گذاشتی ؟ سکوت می کنم می گن چرا نمی ذاری هرکاری که می خواد بکنه ؟ سکوت می کنم می گن چرا اگر بهت توجه نکنه ازش دلخور می شی ؟ سکوت میکنم می گن چرا وقتی می ره با یکی دیگه اشک می ریزی ؟ سکوت می کنم می گن چرا تمام لحظه هات رو در حصرت با اون بودن خراب می کنی ؟ سکوت می کنم می گن چرا همش به یاد خاطرات قدیمیت غصه می خوری ؟ سکوت می کنم می گن چرا همه ی کارهاشو زیر نظرداری ؟ سکوت می کنم می گن چرا در حصرت دیدنشی در صورتی که می دونی ناراحتت می کنه ؟ سکوت می کنم می گن چرا از عالم بریدی چسبیدی به کسی که برات از یه نفرم نمی گذره ؟ سکوت می کنم می گن چرا حاضر نیستی به کسی نه بگی که دلت رو همیشه می شکنه ؟ سکوت می کنم می گن چرا واسش هر کاری می کنی در حالی که می دونی فراموش کاره ؟ سکوت می کنم می گن چرا در برابرتوهین و تمسخرش سکوت می کنی چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ فریاد می زنم............ چون دوستش دارم 
| - نظر(1) | sama | 26/5/1388 |
بي وفايي... | 07:02
هنوزم رسم دنیا بی وفائیست کبوتر با کبوتر، باز با باز هنوزم عاشق و معشوق، تنها چه قانونی! چه وجدانی! چه جرمی!
هنوزم جرم آدم هم صدائیست
هنوزم رسم پرواز آشنائیست
هنوزم درد عاشق ها جدائیست
هنوزم دل شکستن بی گناهیست
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
نميگم... | 07:00
نمی گم دوست دارم نمی گم عاشقتم می خوام بگم دیوونتم که اگه روزی ناراحتت کردم بگی بی خیال دیوونست
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
حكايت... | 06:57
راستی چه حکایتی است.... چه حکایتی دارد اینکه کسی را که خیلی دوست داری؛هیچگاه به دست نمی آوری! در جاده زندگی برای بدست آوردنش پشت سرت دلهای شکسته بسیاری را جا می گذاری؛ اما خودت نیز در جاده دیگری به پای چشمی....نگاهی....لبخندی،می سوزی و آب می شوی! چه حکایتی دارد....؟ برایم بگو....می خواهم اینبار تو برایم بگویی....برایم قصه بگو....مثل همان قصه ها که مادر بزرگ برایمان می گفت و هیچ وقت تا آخرش بیدار نمی ماندیم و نمی فهمیدیم آخرش چه شد! ولی اینبار اصلا خوابم نمی آید....بگو....آمده ام تا گوش کنم.تا آخرش.... نمی دانی....! خیلی وقت است دیگر خواب ندارم....آرام و قرار ندارم. درست از آن وقت که تو دیگری مثل خودت نبودی....از آن روز که من غریبه شدم! مدتهاست که خودم را رها شده در لذت مهربانیت سبک نیافته ام.!
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
شبي كه رفتي.. | 06:56
شبی که رفتی در خیا بان نشستم گریه کردم از
غم دردی که دیدم بی تو هستم گریه کردم خواستم از آرزو های دلم حرفی بگویم
چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم از غرورم کوه ها را زیر پایم می
نهادی من برایت این غرورم را شکستم گریه کردم گر چه لبخندی زدم گفتی
"خداحافظ"ولی من تا تو رفتی عقده ی دل را گسستم گریه کردم خواستم چون لحظه
ای از دیدنت غافل نگردم چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم....
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
خيال.. | 06:54
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی اگه تموم قصه هام هنوز ترانه سازتم بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و دوست دارمو نگفتی
اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بی تو اگر چه بی خیالمی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق گفتی و دوست دارمو نگفتی
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
حالم بد نيست.. | 06:50
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
من نمي گويم دگر گفتن بس است
قفل غم بر درب سلولم مزن
اين همه خنجر دل کس خون نشد
هيچ کس اشکي براي ما نريخت 
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
من از صدای نفسام دیگه دارم خسته می شم فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته شدم خاطره های لعنتی ولم کنین دارم میرم شماها زندگی کنین من دیگه باید بمیرم اگه کسی سراغمو از شماها گرفت بگین اون مثل زنده ها نبود یه مرده بود فقط همین ( ادامه مطلب )
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
زندگي لعنتي!! | 06:19
نميدونم اين چه عشقي بود دچارش شدم به پاش سوختم و خاكستر شدم ولي اون تنهام گذاشت و رفت رفتو ديگه حاضر نشد تو چشام نگاه كنه و بگه خداحافظ!!!!همينطور بيصدا مثل يه خواب كه هيچ تعيري نداره هيج تعبيري نداره كه بتونه كسي رو قانع كنه من زندگيمونو دوست داشتم باهم بودنو دوست داشتم ولي خب اون تركم كرد با اخرين نگاه و حرفش منو سوزوندو رفت حالا ديگه حرفامو به كي بگم؟؟حالا كه سنگ صبورم نيست تا ارومم كنه حالا كه ديگه تنها ي تنهاي تنها ام؟! من موندم و 4 تا ديوار اجري كه شدن تنها همدم هاي اين زندگي لعنتي!!!!!!!!؟؟؟
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
| - نظر(0) | sama | 26/5/1388 |
روياي خيس.. | 05:24
خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهو بلدی هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید ساعت و لحظه هام گذشت چشام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیای خیلی دلم تنگ شده بود صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در نوشته بودی که سلام مدتی رو میری سفر بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقت بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا روزا مث یه دیوونه پرسه زدم تو کوچه ها شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بی صدا مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت گفتن این قصه تلخ ارزش خوندن و که داشت
| - نظر(1) | sama | 21/5/1388 |
التماس ميكنم.. | 05:23
.التماس میکنم به تو که نرو،حاضرم به پاهات بیافتم و خودم رو جلو همه خار کنم تا دوباره بیایی کنارم التماست میکنم به من نگو برنمیگردم آخه دلم میترکه و میمیره تو که خودت میدونی من چقدر دوست دارم چرا می خوای بری؟ التماست می کنم با خواهشی که تو صدامه و التماسی تو نگامه.مگه تو نگفتی نمیزارم چشات ببارن؟اما حالا که دارن میبارن چرا نمیای پاکشون کنی؟ التماست میکنم با بغضی تو گلومه که میخواد بگه دل نگرونه مثل همیشه و بگه منتظر توام در زیر باران با چشای گریون. التماست می کنم
که باغ بی درخت شدم بی تو و دارم میمیرم چرا میخوای این دلی که حاضره به
خاطرت همه رو رد کنه و فقط کنارت باشه و ناز دلت رو بخره تنها بزاری؟ التماست میکنم من که برات جون میدادم و دیوونه مجنونت بودم و اسیر چشات بودم چرا می خوای پریشونم کنی؟ تو كه اينجوري نبودي واقعا دلت مياد من اينقدر التماست كنم ؟تو كه هر وقت ميديدي من ناراحتم خودتو به هر دري ميزدي تا شادم كني اما حالا از اين همه التماس دلت به رحم نمياد. خدا ميدوني كه چقدر
غمگينم و ناراحت اما دوسش دارم اما اون....اما اون....نمي دونم چي بگم.
الانم كه منو نمي خواد و دارم اينارو مي نويسم كلي دارم اشك ميريزم و دعا
مي كنم كه عشقم همه كسم سلامت باشه و خوب. باورم نميشه كه عشق من ؛عشق گلم
ميگه نمي خوامت و از من كه هميشه حاضرم جونم رو بدم واسش بدش مياد و ميگه
نمي خوامت. يعني واقعا بدم؟ يعني اينقدر حال بهم زنم؟ يعني عشق بين ما الكي بوده؟ يعني حرفاي بينمون الكي بود؟.............نه...نه....خدا اين فكرا رو بريز از سرم بيرون. تا كي التماست كنم كه برگردي ها؟ التماست كردم
چه شبهايي كه عشقم نرو اما تو آخرش با منت ميگفتي باشه ميمونم اما من بازم
با اينكه خودم رو خورد ميكردم مي گفتم بي خيال ارزش داره؛عشقمه حاضرم به
خاطرش همه خاري و ناراحتي هارو بپزيرم. التماست مي كنم
ناز نگاهت رو از من نگيري و كنارم باشي.من هنوزم همون كسم كه وقتي مي
خنديدي به لبات خيره مي شد و با ناز خندهات به دنيايه عشق مي رفت. من
همونم كه كه عشق رو به رگ روح زدم و گفتم تو عشقمي تو....تو...اما چرا
اينجوري مي كني؟ تو راز بودن مني
عشقم.منو ببر تا تكاپوي درياها ؛روياها ؛فرداها و عظمت عشقت كه هميشه واسه
من زيباست.تو خانه اي در كوچه زندگي هستي اما چرا باورم نداري؟ التماست مي كنم كه برگردي التماست مي كنم
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
متني سرشار از احساس... | 05:22
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..
تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم
خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
منو ببخش.. | 05:20
و حالا فراموش کردی... بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم داری کجاها می کشی باز این دل دربه درو قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم اینکه چقدر آرزومه پیش چشمات کم نیارم دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام ترو وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو بری هزار سا لم بشه چشم انتظارت می مونم بازم برای دل تو ترانه ها مو می خونم خودت می دونی که ترو از دل و از جون می خوامت لیلی عشق من شدی من مثل مجنون می خوامت خوشبختي يعني بدوني دست هايي هست، که فقط دست هاي تو رو توي خودش جا مي ده يعني کسي رو باور کني که يقين داري باورت رو نمي شکنه يعني چشمايي که تو هر چقدر نگاهشون کني، خسته نشي يعني بتوني دوتا دست پاک و نازنين رو ببوسي خوشبختي، يعني کسي باشه، که تو بتوني از تمام دنيا بهش پناه ببري خوشبختي يعني زندگي، وقتي توي لحظه به لحظه اش عشق جريان داشته باشه
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
اخرين لحظه ي ديدار.... | 05:04
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
عشق؟؟؟ | 05:03
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
عاشقي بد درديه... | 05:01
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که
پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که
من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت
:ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها
کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟! چراداري
ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم. دخترگفت:فکر کنم
شنيده باشي که مي گن عاشقی بد دردیه
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |
اي كاش.. | 04:59
اي کاش زندگي آنقدر شيرين بود که به خاطرش مي مردم اي کاش مرگ آنقدر تلخ و غير قابل تحمل بود که به خاطر گريز از آن چون اسکندر در يافتن آب حيات دنيا را از پيش چشم خود و ديگران پس مي زدم اي کاش زندگي اندازه مرگ تلخ و مرگ اندازه زندگي شيرين بود آنوقت اصيل ترين عدالت اعتقادي در ذهن آدمي جوانه مي زد
| - نظر(0) | sama | 21/5/1388 |